و نوجوانی حتّی
دل تنگم برای ِ خنده های ِ شادْمانه ء کودکی
پیراهن ِ سرخ ، توپ ِ سفید و کوچه ء خاکی !
بازی های ِ صادقانه ، لحظه هایی ناب
رفتند بی امان در چشم برهم زدنی !
نوجوانی رسید و شتابش را حس نکردم !
گویی زمان در چشم ِ حقیر ِ من ، خُرد می نمود ...
لیکن حقیقت چیز ِ دیگری ست
سالها ، ثانیه ای بودند ،
که قرن ها ! می پنداشتم ...!
روزها گذشتند ،
من ، همچنان سرشار از آرزو !
رویا هایی ژرف
آرزوی ِ بزرگ شدن
آرزوی ِ جوانی
میان ِ آن همه آرزو
آن همه خرد و کلان
یکی بر آورده شد ! یکی ! فقط یکی !
بزرگ شدن !
جوانی !
سر آغاز ِ تلاش
و سر انجام ِ فراغ
جوانی رسید ،
امروز امّا ، آرزوی ِ میانسالی نمی کنم
آرزوی ِ کهنسالی
می دانم
نیک می دانم
که بی آرزو حتّی ! به این دو می رسم
مگر ، که ، مرگ...
مرا باز دارد.
می دانم . اگر باشم ، اگر بمانم باقی !
خواهم رسید به میانسالی!
وز پی اش کهن سالی...!
سپیده