آنچنان در تار و پود ِ وجودمان رخنه کرده اند که راه ِ گریزی نیست
تا عمق ِ وجودمان ریشه دوانده و ما را از خود تهی کردند !
دیگر حتّی در سرزمین ِ تن ! مکانی برای آسایش نیست
جایگاهی برای ِ گفتگو ، با خود !
تنها هستم ، تنهای ِ تنها .
* * *
هیچ گاه،تا کنون اینچنین احساس اسارت نمی کردم!
هیچ لحظه،تا به حال اینچنین دلم هوای آزادی نداشت!
همیشه در این اندیشه غرق بودم که تن یعنی منزلی بی غم،بی درد و سراسر مهر و پاکی
اینک امّا ، دیدم !
دیدم که تا کنون در خواب ِ خوشی بودم که سرابی بود!
دیدم که این رویای ِ شیرین ، که حقیقت می پنداشتمش ، تنها نقش ِ خیالی بود
خیالی که به حقیقت ِ زشت ، رنگ و آبی می داد !
اینک امّا ، دیدم !
بیداری را ، نفرت ، حقارت و اسارت حتّی "!"
دیدم و گریه کردم و فریاد زدم
امّا . . .
کجاست شنونده ای که گوش بسپارد به ناله های ِ من
چرا نمی بینم ، نظاره گر اشک هایم را ؟!
چرا من هستم و مرگ ،
من هستم و سکوتی تلخ !
* * *
گویند :
" خواهی نشوی رسوا،همرنگ ِ جماعت شو ! "
من اینک امّا ، گویی زمین تا به آسِمان،سفید تا به سیاه، فاصله دارم از این قوم ِ تلخ !
چرا ، تنها من آبی ترینم در بین ِ این همه خاکستری رنگ . . . ؟!
سپیده
۸۵/۳/۲