" تا کودکیم ، آرزوی ِ جوانی داریم
جوانیم،و در حسرت ِ کودکی !
پیر می شویم ، چشم در راه ِ تولدی دیگر . . . ! "
سپیده
مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لحظه های ِ بی پایان ِ روز ِ ۲۵ بهمن !
و چه انبوهند، آنان که غرق در شادی اند . . .
و چه سرشار از شور و نشاط . . .
و من،بازهم،کز کرده در کنج ِ اتاق !
سپیده
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
آری ، عزیز ِ من
باور کن
که می فهمم،
عشق صورتی ست
صدایی گرم و لطیف دارد
و پر از واژه های ِ شیرین است
امّا بدان
که هرگز
به صداقت ِ عشق "!" ایمان نیاورده ام ...!
سپیده
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
![]()
۲۵ بهمن،روز ِ تولــــــــــــــــــــــــد ِ مامانی جونم!
مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ...!
![]()
- پاورقی-
انشا الله که در این روز،بهترین لحظه ها رو تجربه کنید.![]()
![]()
![]()
آنچنان در تار و پود ِ وجودمان رخنه کرده اند که راه ِ گریزی نیست
تا عمق ِ وجودمان ریشه دوانده و ما را از خود تهی کردند !
دیگر حتّی در سرزمین ِ تن ! مکانی برای آسایش نیست
جایگاهی برای ِ گفتگو ، با خود !
تنها هستم ، تنهای ِ تنها .
* * *
هیچ گاه،تا کنون اینچنین احساس اسارت نمی کردم!
هیچ لحظه،تا به حال اینچنین دلم هوای آزادی نداشت!
همیشه در این اندیشه غرق بودم که تن یعنی منزلی بی غم،بی درد و سراسر مهر و پاکی
اینک امّا ، دیدم !
دیدم که تا کنون در خواب ِ خوشی بودم که سرابی بود!
دیدم که این رویای ِ شیرین ، که حقیقت می پنداشتمش ، تنها نقش ِ خیالی بود
خیالی که به حقیقت ِ زشت ، رنگ و آبی می داد !
اینک امّا ، دیدم !
بیداری را ، نفرت ، حقارت و اسارت حتّی "!"
دیدم و گریه کردم و فریاد زدم
امّا . . .
کجاست شنونده ای که گوش بسپارد به ناله های ِ من
چرا نمی بینم ، نظاره گر اشک هایم را ؟!
چرا من هستم و مرگ ،
من هستم و سکوتی تلخ !
* * *
گویند :
" خواهی نشوی رسوا،همرنگ ِ جماعت شو ! "
من اینک امّا ، گویی زمین تا به آسِمان،سفید تا به سیاه، فاصله دارم از این قوم ِ تلخ !
چرا ، تنها من آبی ترینم در بین ِ این همه خاکستری رنگ . . . ؟!
سپیده
۸۵/۳/۲
تنها در این جاده های انتظار،
چشم به راه منجی هستم.
که نویدش دادی!!!
بیش از این چشم در راهم مگذار...!
سپیده
- هر جمعه در انتظارت هستیم -
زخمی که می زنند!
کاری تر از هزار خنجر ِ دشمن است . . . !
سپیده
این ترم هم گذشت.مثل ِ برق و باد .
شروعی دوباره.به امید ِ خدا ...
* * * * * *
از همهء دوستان و آشنایان ِ محترم،به دلیل ِ وقفهء طولانی ، عذر خواهی می کنم...!
من اومدم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پایه های ِ ایمانم به تو،
به عشق!
آن لحظه که نیرنگ هایت بر من آشکار می شود ،
آن لحظه که سیاهی ِ افکارت،در ذرّه ذرّه ء وجودم رخنه می کند ،
آن لحظه که بوی ِ خیانت به مشام می رسد ،
آری !
و اینچنین به تو بی اعتماد می شوم . . . !
"تقدیم به هیچ کس"![]()
سپیده
- پا ورقی -
خوا نندگان ِ محترم،امیدوارم با خوندن ِ این مطلب به این نتیجه نرسید که من دچار ِ یک شکست ِ عشقی شدم.![]()
دل شکسته ای ٬ می دانم
ای عزيز خوب
اين غم هميشگی توست
و من؛ حتّی(!)
غمی عظيم که محکوميم به آن
انسانيم و به جرم انسان بودنمان
بايد که تاوان پس دهيم!
انسانيم و اين درد حقيريست به پيش دردهای مهلک دل های کوچک ما!
انسانيم و به جرم انسان بودنمان ٬ غم و درد و اشک و آه
همراهان هميشگی مايند!!
سپیده
گاه باید شد ،
گاه باید ماند ،
گاه باید رفت !
گاه باید هستی ِ دنیا بود ...
گاه باید همچنان تنها بود ...!!!
سپیده